امام جعفر صادق (علیه السلام)
سوء قصد نافرجام
وقتی ما وارد شدیم، منصور تا دم در به استقبال امام صادق آمد. سپس حضرت
را در بالای مجلس نشاند و خود روبه روی ایشان، دست به سینه خم شد و گفت:
ای پسر پیامبر! حاجت خود را از من بخواه. حضرت فرمود: «حاجت من این است که
از من دست برداری و مرا به اختیار خودم بگذاری که من به عبادت با خدایم
بپردازم.» منصور گفت: خواست تو برآورده است. سپس حضرت برگشت و منصور در
هراس عجیبی بود و سپس به خواب رفت. وقتی بیدار شد، پرسیدم: چه اتفاقی
افتاد؟ گفت: وقتی جعفر صادق به خانهام وارد شد، اژدهای بزرگی دیدم که
دهان باز کرده بود و یک طرف دهانش بر پایین تخت و طرف دیگرش بر بالای آن
بود و میگفت: اگر آزاری به او برسانی، تو را همراه تختت میبلعم. استجابت نفرین میوه دادن درخت خشکیده امام صادق (ع) : عمل اندک و بادوام که بر پایه ی یقین باشد در نزد خداوند از عمل زیاد که بدون یقین باشد برتر است. (جهاد با نفس، ح 74) امام صادق (ع) : به
راستی که خداوند بنده ای که بوسیله گناه آزموده شده و آزمایش شده، سپس
توبه نموده است را دوست می دارد و بنده ای که اصلاً به گِرد گناه نگشته از
بنده ای که گناه کرده و توبه نموده برتر است. (جهاد با نفس، ح 817) امام صادق (ع) : کسی
که از روی اخلاص (لا اله الا الله) گوید به بهشت داخل شود و اخلاص او این
است که گفتن(لا اله الا الله) او را از ارتکاب آنچه که خداوند بر او حرام
نموده باز دارد. (جهاد با نفس، ح 230) امام صادق (ع) : عوامل رستگاری : اطعام کردن ، آشکارا سلام کردن ، نمازشب خواندن در حالی که مردم آرمیده اند. (محاسن البرقی ، ص 387) امام صادق (ع) : کسی که ظالمی را بر علیه مظلومی یاری کند پیوسته خداوند از او خشمگین است تا اینکه دست از یاری او بردارد. (جهاد با نفس، ح 752 ) امام صادق (ع) : کسی که عاقل باشد دین دارد و کسی که دین دارد وارد بهشت خواهد شد. (جهاد با نفس، ح 83) امام صادق (ع) : به راستى که دل در درون سینه بى قرار است و به دنبال حق مى گردد و چون به آن رسید، آرام و قرار مى گیرد. (کافى، ج 2، ص 421) امام صادق (ع) : همانا دشنام دادن و هرزه گویی و زبان درازی ناشی از نفاق و دورویی است. (جهاد بانفس، ح667 و ص 284) امام صادق (ع) : همانا آزار رساندن به پدر و مادر و نا امیدی از رحمت خداوند و ایمنی از مکر خداوند از گناهان کبیره است. (جهاد با نفس، ح 424) امام صادق (ع) : کسی که نافرمانی خدا را کند، خداوند را دوست نمی دارد. (جهاد با نفس، ح 386 ) امام صادق (ع)
: مومن بردباری است که بردباری اش از روی نادانی نیست و اگر با او از روی
نادانی و حماقت رفتار شود او بردباری به خرج می دهد و به کسی ستم نمی کند و
اگر به او ستمی شد می بخشاید و بخل نمی ورزد و اگر به او بخل ورزیده شد
صبر پیشه می کند. (جهاد با نفس، ح 36 ) امام صادق (ع) : هر که خدا را بشناسد ترس او در دلش می افتد و هر که از خدا ترسان باشد نفسش از دنیا طلبی باز می ماند. (جهاد با نفس ، ح 117) امام
صادق (ع) : صدقه اى که خداوند آن را دوست دارد عبارت است از: اصلاح میان
مردم هرگاه رابطه شان تیره شد و نزدیک کردن آنها به یکدیگر هرگاه از هم
دور شدند. (کافى، ج 2، ص 209، ح 1) امام صادق (ع) : به راستى که مؤمن با برادر مؤمنش آرامش پیدا مى کند، چنان که تشنه، با آب خنک آرامش مى یابد. (کافى، ج 2، ص 247)
ابن خلکان مي نويسد : امام صادق ( ع ) يکی از ائمه دوازده گانه مذهب اماميه
و از سادات اهل بيت رسالت است . از اين جهت به وی صادق مي گفتند که هر چه
مي گفت راست و درست بود و فضيلت او مشهورتر از آن است که گفته شود . مالک
مي گويد : با حضرت صادق ( ع ) سفری به حج رفتم ، چون شترش به محل احرام
رسيد ،
امام صادق ( ع ) حالش تغيير کرد ، نزديک بود از مرکب بيفتد و هر چه مي
خواست
لبيک بگويد ، صدا در گلويش گير مي کرد . به او گفتم : ای پسر پيغمبر ،
ناچار
بايد بگويی لبيک ، در جوابم فرمود : چگونه جسارت کنم و بگويم لبيک ، مي
ترسم
خداوند در جوابم بگويد : لا لبيک ولا سعديک .
به نام نوازنده گیتار عشق.... اقا امام رضا سلام خیلی دوست دارم اقا اقا اقا درد نیازتو دریاب عشقمی اقا جون یاد گنبد تو سوز سرمای شهر عشق حالی به حالیم میکنه اشکامو در میاره یاد غریبی تو غم غریبی من... اقای من دلم برات خیلی تنگ شده امروز زهرا بم گفت وقتی زائرا نزدیک میشن بات حرف میزنن اجازه میگیرن اذن دخول اقا اقا منو بطلب تو را به جدت زهرا قسمت میدم اقا منو دریاب....
شبی منصور عباسی، وزیرش را خواند و گفت: جعفر صادق را نزد من بیاور تا او
را بکشم. وزیر میگوید: رفتم و امامصادق علیهالسلام را در حال نماز
دیدم. پس از پایان نماز، با حضرت نزد منصور آمدیم. منصور به نوکرانش دستور
داده بود هرگاه دیدید من کلاه از سر برداشتم، جعفر بن محمد را بکشید.
زمانی که منصور عباسی به حج رفت، کسی از امام صادق علیهالسلام نزد وی
بدگویی کرد. منصور، حضرت را خواست. امام به آن مرد گفت: آیا سوگند میخوری؟
گفت آری و به خدا سوگند خورد که آنچه گفته راست است. امام صادق
علیهالسلام به منصور فرمود: او باید آنگونه که من میگویم، سوگند یاد
کند. سپس فرمود بگو: اگر آنچه در مورد جعفر بن محمد صادق گفتم که چنین کاری
انجام داد راست نباشد، از ذمه حول و قوّت خدا خارج شدهام و به حول و
قوّت خود پناه بردهام. مرد از تکرار سوگند خودداری کرد، ولی سرانجام
پذیرفت. هنوز سخنش تمام نشده بود که همانجا روح ناپاکش به دوزخ رفت.
گروهی
نقل کردهاند در راه مکه همراه امام صادق علیهالسلام بودیم و زیر نخل
خشکیدهای منزل کردیم. حضرت لبهایش حرکت میکرد و دعایی میخواند که ما
متوجه نمیشدیم. سپس امام به نخل توجه کرد و فرمود: «ای درخت! از آنچه خدا
در تو نهاده است، بر ما اطعام کن.» سپس از دعای حضرت، نخل خشکیده، سبز و
پرخرما شد. سپس حضرت ما را دعوت کرد و فرمود: «به نام خدا از آن بخورید» و
ما از خرمایی خوردیم که در عمرمان مانند آن نخورده بودیم. آنجا عربی بود
که گفت: این سحر است. حضرت فرمود: «ما وارث پیامبران هستیم. دعا میکنیم و
خدا دعای ما را مستجاب میکند. اگر بخواهی و دعا کنم، تو مسخ میشوی.»
مرد عرب که به اعجاز امام باور نداشت با تمسخر گفت: آن را از خدا بخواه.
حضرت دعا کرد و مرد عرب به سگ تبدیل شد. پس چون با آن حال نزد خانوادهاش
رفت، او را زدند و از خود راندند. پس آن سگ به سوی حضرت برگشت، در حالی که
اشک از چشمانش سرازیر بود. حضرت هم بر او رحم آورد و دعا کرد و آن مرد به
حال اول بازگشت.
برچسبها: معجزه هایی از زندگی پیشوای ششم امام صادق, ع, امام صادق, امام جعفر صادق, امام ششم
برچسبها: احاديث امام جعفر صادق, ع, امام جعفر صادق
برچسبها: خلق و خوی حضرت صادق, ع
كنيه : ابو عبداللّه
لقب : صادق
پدر : حضرت محمد بن على (ع )
مادر : معروف به ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر
تاريخ ولادت : يكشنبه 17 ربيع الاول ، سال 83 هجرى
مكان ولادت : مدينه
مدت عمر : 65 سال
علت شهادت : مسموميت
قاتل : منصور دوانيقى (خليفه عباسى ) ، لعنت خدا بر او
زمان شهادت : يكشنبه 25 شوال ، سال 148 هجرى
مكان شهادت و دفن : در مدينه به شهادت رسيدند و در قبرستان بقيع به خاك سپرده
شدند
برچسبها: امام جعفر صادق, ع
نام شفا يافته: اميرهوشنگ ظاهري
نوع بيماري: سكته (فلج تمام بدن)
تاريخ شفا: 11/10/1371
اميرهوشنگ
از اتاق بيرون دويد و فرياد زد: نور... نور... يك نور سپيد. در صحن حياط و
بر تختي در زير سايهسار آلاچيق وسط حياط همه جمع بودند. خان دايي در حالي
كه بر پشتي تركمني تكيه داده بود، قليان ميكشيد. مادربزرگ كنار سماور
نشسته بود و چايي ميريخت. بچهها دور باغچه حياط دنبال هم ميدويدند و سرو
صدايشان تا آسمان ميرسيد.
زهرا كه در گوشه حياط اجاقي زده بود و آش نذري ميپخت هرازگاهي به بچهها نهيب ميزد: آهاي، بچهها، مواظب باشين، نسوزين.
فاطمه در حالي كه بچه كوچكش را شير ميداد، كنار زهرا نشسته بود و به رضا كه باغچهها را آب ميداد، نگاه ميكرد.
با
ديدن اميرهوشنگ كه فرياد زنان از اتاق بيرون دويد، همه مات و متحير به او
خيره شدند. زهرا ناباور نالهاي كرد و بيهوش بر زمين افتاد. فاطمه كودكش را
رها كرد و به سوي زهرا دويد. كودك به گريه افتاد. مادربزرگ او را به بغل
گرفت و سعي كرد آرامش كند. رضا شيلنگ آب را رها كرد و سراسيمه به سوي
اميرهوشنگ دويد. خان دايي قليان را كنار گذاشت و در حالي كه از جا
برميخاست، زير لب گفت: اين يك معجزه است.
مادربزرگ، كودك را كه آرام
گرفته بود روي تخت خوابانيد و در حالي كه از خوشحالي اشك ميريخت، سر بر
سجد گذاشت. زهرا همين كه به هوش آمد، فاطمه را ـ كه شانههايش را ميماليد ـ
در آغوش گرفت و گريست:
- شنيدي دخترم؟ پدرت حرف زد. او روي پاهاي خودش ايستاده.
فاطمه با گريه گفت:
- آري مادر، شنيدم.
سپس نگاهش را به سوي پدر چرخاند و ادامه داد:
- باورم نميشد پدر، تو ميتوني حرف بزني؟ ميتوني راه بري؟
پدربزرگ هوشنگ را در آغوش گرفت. صورت او را بوسيد و گفت:
- خدا را شكر... تو شفا گرفتي.
مادربزرگ در حالي كه آرام ميگريست، گفت:
- مي دونستم كه در پيشگاه آقا، جايي براي نااميدي نيست.
من با هزاران اميد تو را دخيل حضرتش بستم.
سپس دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد و از ته دل خدا را شكر گفت.
هوشنگ جلو آمد، در برابر مادربزرگ زانو زد، دستهاي او را گرفت و در حالي كه بر آن بوسه ميزد گفت:
- هر چي هست از دعاي خير شما است.
مادربزرگ پيشاني هوشنگ را بوسيد و گفت:
- وقتي همه دكترها جوابت كردند، وقتي از همه جا و همه كس نااميد شدم، به حرم رفتم. به جاي تو كه سالها از ما، از مشهد و
از امام دور شده بودي، زيارت كرديم و شفاي تو را از امام خواستم. دلم شكست
و سخت گريستم. در ميان بغض و گريه خوابم برد. در خواب امام را ديدم كه به
سوي من آمد. با خوشحالي از جا برخاستم. لبخندي زد و از من پرسيد: چرا امير
به ديدن ما نميآيد؟ گفتم: امير از مشهد رفته،
ده سال است كه مقيم تهران شده. آقا گفت: به او بگو بيايد. گفتم: مريضه.
دكترها جوابش كردهاند. آقا نگاه مهرباني به من انداخت و دوباره تأكيد كرد:
به او بگو بيايد. از خواب بيدار شدم. به خانه آمدم. اما درباره اين موضوع
با هيچ كس حرفي نزدم. بلافاصله با زهرا تماس گرفتم و از او خواستم تو را به مشهد بياورد.
اميرهوشنگ گريست و گفت:
- چقدر بي وفا بودم مادر.
خان دايي جلو آمد. كنار مادربزرگ نشست و گفت:
- حالا حرف بزن. از خودت بگو. بگو چه بلايي سرت آمد؟ چطور شد كه به اين روز افتادي؟
اميرهوشنگ نگاهي به پدربزرگ انداخت و گفت:
-
همه چيز در يك لحظه اتفاق افتاد. وضو گرفته بودم و ميخواستم به نماز
بايستم، كه ناگهان سرم گيج رفت. همه چيز در برابر نگاهم تيره و تار شد.
زانوانم خم شدند و بي اختيار به زمين افتادم. وقتي به هوش آمدم، در
بيمارستان بودم. صداي دكتر را شنيدم كه به رضا ميگفت:
- احتمال گسترش درد و از كار افتادن قواي حسي بدن زياد است. بايد تحت عمل جراحي قرار بگيرد.
رضا جلو آمد. كنار مادربزرگ نشست و گفت:
- من مقدمات كار را فراهم كردم. اما هوشنگ با عمل جراحي مخالف بود.
هوشنگ خنديد و گفت:
-
هميشه از عمل ميترسيدم. فكر ميكردم اگر به اتاق عمل بروم به حتم
ميميرم. بعد كه حالم بهتر شد، با خود گفتم حتماً تشخيص دكترها اشتباه بوده
است.
زهرا گفت:
- اما تشخيص اشتباه نبوده است. يك هفته بعد دوباره
سرگيجه و درد به سراغت آمد. يك روز صبح وقتي از خواب بيدار شدي، گلويت
آنقدر ورم كرده بود كه نفس كشيدن برايت مشكل شده بود. بدنت فلج شد و ديگه
نميتونستي حرف بزني.
هوشنگ نگاهش را به نگاه مهربان زهرا دوخت و گفت:
- تو خيلي زحمت كشيدي زهرا.
زهرا گفت:
-
تو نميتونستي نفس بكشي. دكترها گفتند بايد گلويت را سوراخ كنند و گرنه با
مسدود شدن كامل مجاري تنفسي مرگت حتميه. وقتي مادر تماس گرفت و گفت خواب
ديده و از ما خواست تو را به مشهد بياوريم، خوشحال شدم و بلافاصله با كمك رضا اسباب سفر را مهيا كرديم. امروز هفت روز است كه در مشهد دخيل اماميم.
خان دايي كه تا آن لحظه ساكت نشسته بود و به حرف بقيه گوش ميداد، سكوت را شكست و پرسيد:
- آن نوري كه ديدي چه بود؟
هوشنگ نگاهش را به سمت دايي چرخاند و در حالي كه تبسمي شاد چهرهاش را پر كرده بود، گفت:
- نور سبزي از پنجره اتاقم تابيد و همه جا را روشن كرد.
شبحي
از نور سبز را ديدم كه جلو ميآمد و به اطراف گلاب ميپاشيد. تمامي فضاي
اتاق از بوي خوش عطر گلاب پر شده بود. آن شبح سبز وقتي به من رسيد، ايستاد.
صدايي شنيدم كه گفت: برخيز، همه نگران تو هستند. گفتم: نميتوانم. پيش
آمد و دستم را گرفت. مرا از جا بلند كرد و گفت: سعي كن. تو ميتواني. به
نور خيره شدم. تلاش كردم تا از پس آن منبع پر نور چهره صاحب صدا را ببينم.
اما جز نور چيزي به چشم نميآمد. به سمت نور دويدم. به پنجره رسيدم. تابش
نور خورشيد را بر صورتم حس كردم. بوي عطر و گلاب، فضا را آكنده بود. با
ناباوري به خودم نگريستم. عجيب بود. من روي پاهاي خودم ايستاده بودم. دستي
بر گلويم كشيدم هيچ تورمي نداشت.
حيران و شگفت زده به بيرون دويدم و فرياد شادي سر دادم.
خان دايي سر را به سوي آسمان بلند كرد و گفت:
- خدا را شكر. اين يك معجزه است.
زهرا گفت:
- معجزه دل شكسته مادربزرگ.
- هوشنگ دست مادربزرگ را بوسيد و با گريه گفت:
- فداي دل شكستهات مادر.
مادربزرگ سر هوشنگ را به آغوش گرفت و هر دو با هم گريستند.
خان دايي سينهاي صاف كرد و گفت:
- دل وقتي كه شكست، ارتباطش با خدا برقرار ميشه. دل شكسته محاله كه جواب نگيره.
بعد در جايش جا به جا شد و با استدلال ادامه داد:
- خدا بيامرز پدرم ميگفت از قديميها شنيده بود كه در زمان سلطنت نادرشاه، مرد نابينايي براي شفا گرفتن متوسل امام رضا(ع) ميشه
و روزها و هفتهها به اميد سلامتي، در حرم دخيل ميشينه. اما مورد عنايت
قرار نميگيره و شفا پيدا نميكنه. تا اينكه نادرشاه براي زيارت به حرم
ميآد و مرد را ريسمان در گردن و گريان پشت پنجره فولاد ميبينه. از مرد مي
پرسه: چرا اينجا نشستهاي و علت گريهات چيست؟
مرد با حالتي زار ميگويد: دخيل بستهام تا امام عنايتي كند و خداي بزرگ بيناييام را به من باز گرداند.
نادر
لحظهاي فكر ميكند و سپس از مرد ميپرسد: آيا مرا ميشناسي؟ مرد ميگويد:
چگونه تو را بشناسم، در حالي كه نميتوانم چيزي را ببينم.
شاه با تحكم
ميگويد: من نادرم. اكنون به زيارت مشرف ميشوم. چنانچه از زيارت برگردم و
تو تا آن هنگام شفايت را نگرفته باشي. مطمئن باش جانت را خواهم گرفت.
اين
را مي گويد و وارد حرم ميشود. مرد بيچاره كه شنيدن نام نادر و اولتيماتوم
او لرزه بر اندامش افكنده است، زار و پريشان بر زمين ميافتد و با دلي
شكسته و زار، شفايش را از امام طلب ميكند.
ساعتي بعد وقتي نادر از زيارت برميگردد، مرد را بينا و شفا يافته ميبيند. از وي ميپرسد: چگونه شفا گرفتي؟
مرد ميگويد: با دل شكسته.
سپس
توضيح ميدهد: از تهديد تو ترسيدم. ميدانستم حرفي را كه زدهاي عمل خواهي
كرد. دلم لرزيد. از ترس بر خاك افتادم و با سوز دل خدا را صدا كردم. با دل
شكسته از امام خواستم كه سوي چشمانم را به من بازگرداند. تا از تهديد تو
درامان بمانم. امام پاسخ دل شكسته را خيلي زود داد و من بيناييم را
بازيافتم. آنچه من در اين چند روز كم داشتم، همانا دل شكسته بود و بس.
خان دايي دوباره بر پشتي تكيه داد و خطاب به مادربزرگ گفت:
- براي ما هم دعا كن خواهر.
صداي مؤذن برخاست. اميرهوشنگ آستينهايش را بالا زد. كنار حوض نشست و وضو ساخت. هنوز بوي خوش عطر گلاب رد فضاي خانه جاري بود.



| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |




